
یه شب خاص و قشنگ، وقتی آسمون پر از شهاب بود، سباستین کوچولو از ته دل یه آرزو کرد. دلش میخواست که لوپه، پرستار مهربونش، بشه مامان واقعیش. چون اونجوری که لوپه ازش مراقبت میکرد و براش دل میسوزوند، واسه سباستین خیلی ارزش داشت؛ برعکس مامان خودش، پائولا، که همیشه سرش شلوغ بود و حواسش بهش نبود. انگار ستارهها صدای دلشو شنیدن و به طرز عجیبی آرزوشو برآورده کردن... یه کاری کردن که جای پائولا و لوپه با هم عوض بشه و...