
در شبی بارانی، گروهی از آدمها در یک شاپ تُدی ماندهاند، مشغول بازی ورق و صحبتهای معمولی. صبح وقتی پردهها بالا میروند، صاحب شاپ کشف میشود که مرده، با وضعیتی که گویی بلندی دست داشته — حالا دیگر مسئله فقط فهمیدن این نیست چهطور بلکه چهکسی و با چه انگیزهای این کار را کرده است