
ژیزل که از زندگی در شهر سرخورده است، احساس میکند در حومه شهر نیست، و از اینکه پیدا کردنش به این آسانی نبوده است، ناامید شده است، برای کمک به جادوی آندلاسیا مراجعه میکند. او که تصادفاً کل شهر را به یک افسانه واقعی تبدیل میکند و خوشبختی آینده خانوادهاش را به خطر میاندازد، باید با زمان رقابت کند تا طلسم را برگرداند و تعیین کند که خوشبختی برای او و خانوادهاش چه معنایی دارد.