
رم، 1989. در آخرین روز دبیرستانش، لوکا وقتی همه چیز را در مورد معلم ادبیات متنفر مارتینلی مطرح می کند، به دردسر می افتد، اما متوجه می شود که او قرار است در هیئت امتحانات نهایی خود حضور داشته باشد... در طول تابستان بی ثمر. درس می خواند، او عاشق دختری می شود که یک بار در یک مهمانی با او آشنا شده بود، غافل از اینکه او دختر مارتینلی است. دومی به طرز عجیبی به لوکا پیشنهاد داده است که با او آماده شود.