
آبل داووس یک جنایتکار است و در ایتالیا شکار می شود. پلیس در حال بسته شدن است ، بنابراین او و ریموند دوست خود ترتیب می دهند که با ترز و همسر هابیل و دو پسر جوانشان به فرانسه فرار کنند. هابیل و ریموند برای بدست آوردن بودجه دست به یک سرقت گستاخانه زدند و دو مرد را کشتند. در فرار ، بیشتر می میرند هابل با پسران به نیس می رسد ، در پاریس با دوستانش تماس می گیرد و مسواک می زند. آنها با اکراه ، یک غریبه ، اریک استارک را می فرستند تا ابل را به پاریس بیاورد ، اما او پیغام خود را می گیرد. عزت ، دوستی و بدهی اکنون چیز کمی محسوب می شود. ابل ، مرد تحت تعقیب و دارای دو فرزند کوچک و فقط استارک به عنوان یک دوست ، چه کاری می تواند انجام دهد