
چوی هانگ یول یک مرد جوان باهوش است که از اینکه در زندگی خود به یک شغل وابسته باشد متنفر است. او که از فکر پیوستن به تجارت خانوادگی متنفر است، از سوی مادربزرگش به او دستور می دهد تا یک کافه را مدیریت کند. او که نمی تواند از مادربزرگش نافرمانی کند، با اکراه مسئولیت اداره یک کافه را بر عهده می گیرد و شروع به غوطه ور شدن در تجارت قهوه لذیذ می کند. یک روز، او با گو یونچان، که او را به عنوان یک پسر اشتباه می کند، ملاقات می کند و معنای عشق واقعی را می آموزد...