
جین شیو، پادشاه آسمانهای مرکزی، به دنبال کمک به شیطان کاملیا هونگ نینگ برای رسیدن به جاودانگی است، اما سرنوشت آنها به طور غیرمنتظرهای در هم میپیچد. در جشنواره گل، هونگ نینگ به عشق و تمایل خود برای ملکه شدن اعتراف می کند. او با توصیه به اینکه شیاطین و خدایان نمی توانند با هم باشند، به دنبال جاودانگی است. او متوجه میشود که جین شیو قرار است با فرد دیگری ازدواج کند. دل شکسته، جاودانگی را رها میکند تا وارد تناسخ شود و او را فراموش کند. جین شیو از سرنوشت سرپیچی میکند تا از تولد دوباره خود اطمینان حاصل کند و مصمم به محافظت از او است. با پایان یافتن بهار، آنها دوباره یکدیگر را ملاقات میکنند، در بند عشق، آزمایش و سرنوشت.