
ییلدیز از زمانی که کوزی را میشناسد، عاشق او بوده است. او کسی جز او را ندیده است. خانوادهها نیز با یکدیگر دوستانه هستند. کوزی و ییلدیز نامزد هستند. اما وقتی کوزی برای تحصیل در دانشگاه به استانبول میرود، تمام حرفهایش را فراموش میکند و به دنبال عشق جدیدی میرود. وقتی خانوادهاش از این موضوع مطلع میشوند، کوزی توسط همه افراد روستا، از جمله خانواده خودش، طرد میشود. کوزی با زنی که دوستش داشت ازدواج میکند. او صاحب سه فرزند میشود. بیست سال بعد، او نیز دردی را که ییلدیز تجربه کرده بود، تجربه کرد. زنی که دوستش داشت او را رها کرد. کوزی به همراه سه دخترش به زادگاهش بازمیگردد. ییلدیز قسم میخورد که او را به جایی که از آنجا آمده است، بفرستد.