
اوزان اکینسویِ سبکسر، عشوهگر و خوشقیافه، وارث بزرگترین هلدینگ ترکیه، یعنی هلدینگ اکینسوی، است. اما به دلیل اشتباه بزرگی که مرتکب شده، پدرش اورهان برای تنبیه او بوسهای میفرستد. شاعر با قلبی پاک و زیبایی که تا آن روز ندیده بود، نازلی را در روستا ملاقات میکند. نازلی، دانشآموز روستایی که بدون پدر و مادرش در آن زندگی میکرد، زنی جوان، شجاع و زیبا است که میتواند روی پای خود بایستد. اوزان بسیار تحت تأثیر این اصالت نازلی قرار میگیرد و احساساتی را تجربه میکند که هرگز در برابر نازلی پیشبینی نکرده بود. او عاشق نازلی میشود. نازلی نیز به او میگوید. آغاز هیجانانگیز یک تعقیب و گریز سرگرمکننده. آنها اوقات بسیار خوبی را با هم میگذرانند، اما اوزان آشکارا با نازلی ازدواج نکرده است. اما از کودکی، فاطمه شایعه شماره یک فاطمه و منطقهای است که نازلی را بزرگ کرده است. این یک سوءتفاهم است که دو عاشق را گرفتار میکند، نازلی و اوزان باید بدون اتلاف وقت ازدواج کنند. شاعر ناگهان خود را در زندگیای میبیند که هرگز رویای آن را نداشته است. و ناگهان وحشت بزرگی او را فرا میگیرد.