
فکرت کاراکایا مردی بسیار قدرتمند و ترسناک است که از خانوادهای بسیار ثروتمند میآید. او که پیرمردی مسن است، علاقهی شدیدی به ازدواج با دختر جوان و زیبایی به نام زهره دارد. متأسفانه پدر زهره، او را به فکرت میفروشد و زهره مجبور به ازدواج با او میشود. زهره هیچ حمایتی از طرف خانوادهاش یا هیچ کس دیگری ندارد تا اینکه با مرد جوانی به نام سیدیت آشنا میشود. سیدیت از خانوادهای محترم و شریف است. او شاهد رنج و عذاب زهره است و از اینکه نمیتواند به درستی به او کمک کند، درمانده است...